.

این رو برای یک دوست خارج از ایران نوشتم، فکر کردم اینجا هم باشه خوب می‌شه.

 

برای ادامه دادن، به تجدید نیرو نیاز داری. امیدوارم بتونی کمتر به خودت سخت بگیری. ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم؛ ولی بدبختی ما، خون‌های ریخته شده رو بر نمی‌گردونه. ما باید زنده بمونیم، زندگی کنیم و توی صورت اونهایی که نمی‌خوان باشیم، قهقهه بزنیم. فکر می‌کنم تنها با زندگی کردن می‌تونیم احترام کسایی رو که از دست دادیم، نگه داریم. دست کم، من اینطور فکر می‌کنم. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • دوشنبه ۷ بهمن ۰۴

    چهار هفته

    چهار هفته شد. تقویم بیان هم که خرابه. همه‌چی‌مون به همه‌چی‌مون میاد گویا. فکر می‌کنم خشم فرو ننشسته، ولی یه کم عقب کشیده و غم داره خودش رو نشون میده. هنوز گریه نکردم. چهار هفته، نزدیک یک ماه، ولی اینطور به نظر نمی‌رسه. در عین حال که انگار همین دیشب بود، حجم عظیم چیزی که از سر گذروندیم باعث شده بیشتر از یک ماه به نظر بیاد. مگه ساعت‌ها چند روزند؟ چندتا ویرایش متن پایان‌نامه مونده که هیچ دست و دلم نمی‌ره انجام بدم و برای استاد راهنمام بفرستم که تایید کنه. این هفته دیگه باید فایل رو به داورها بدم. دوتا بوم از کارهای عملی هم مونده که به بهونه سرفه‌هام و بی‌حالی عقب و عقب‌تر انداختم‌شون ولی کی رو داری گول می‌زنی؟ می‌دونم که حوصله کار کردن روی اونها رو هم نداشتم. ندارم. می‌دونم روز دفاع قراره برام پر از اضطراب باشه، ولی الان اهمیتی نمی‌دم. نمره‌اش هم به کار جایی نمیاد؛ فقط یه مرحله است که باید رد کنم تا بتونم مدرکم رو از این دانشگاه بگیرم. انیمه کد گیاس رو دوباره دارم می‌بینم، بیشتر از ده سال باید از اولین باری که دیدمش گذشته باشه. جالبه مغزم می‌گرده و چیزهایی رو پیدا می‌کنه که به موقعیتی که توش هستم بخوره. ناخودآگاه تصمیم می‌گیرم فلان چیز رو بخونم/ببینم و بعد که درگیرش می‌شم، می‌فهمم چرا. درک این شرایط برام سخته و می‌خواد با درک کردن اون رسانه احساس کنترل پیدا کنه. هر بار که فکر می‌کنم دیگه امید رو کنار گذاشتم، باز می‌بینم یه گوشه داشتم دلم رو به یه چیزی خوش می‌کردم. امیدها را رها کن. یادت نره. صحبت کردن با دوست‌هام تنها رشته اتصال این روزهاست. سدریک چندتا عکس از سفرش به آلمان فرستاده بود و مه چندتا عکس از خونه جدیدش. یه نسیم تازه‌ای بود روی مغزم. این یک ماه اخیر فقط اتاقم رو دیدم، صفحه ورد و تلاش برای رسیدن به سوشال مدیا. اون بیرون چمن هست! جالبه. عکس‌های دوستام رو ذخیره کردم که اگر نت نداشتم، بتونم ببینم‌شون. اون دو هفته که هیچی کار نمی‌کرد، حتی نمی‌تونستم پروفایل‌هاشون رو ببینم. پیکسل پیکسل زیبایی. قبل از همه این اتفاق‌ها، داشتم فکر می‌کردم حتی اگر دیگه نتونستم هیچ دلیلی برای زندگی پیدا کنم، دوست دارم زنده باشم تا زندگی کردن آدم‌هایی رو ببینم که دوست‌شون دارم. اونها لیاقت بهترین زندگی‌ها رو دارن، لیاقت این رو دارن که شور زندگی رو در بیارن و دوست دارم که باشم و تا تهش رو ببینم. راهی رو که اومدن ببینم، آدم‌های محشری که بهشون تبدیل شدن. راستش حتی پروفایل اکسم رو هم نگاه کردم تا مطمئن بشم زنده است. کی به کیه؟ حتی اگر یه ستاره کم بشه، من اهمیت میدم. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۰۴

    برای سرو

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • يكشنبه ۱۳ بهمن ۰۴

    .

    چیزی که 401 برام سوال بود، این بود که چرا از مذهبی‌ها صدای اعتراض در نمیاد؟ من که برام اهمیتی نداره ولی با خودم فکر می‌کردم اگر مذهبی بودم، بر من که به اون دین باور دارم، وظیفه بیشتری محول شده که از اینکه جنایتی به اسم خدا/دین/مذهبم انجام بشه، به خشم بیام. اون موقع بود که فهمیدم موضوع اصلا خدا/دین/مذهب نیست، وگرنه حتی اخلاقیات هم به تنهایی حکم می‌کرد دست به اعتراض بزنی؛ چیزی برای اعتراض ندیدند که بهش اعتراض کنند. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • جمعه ۱۱ بهمن ۰۴

    سه هفته

    سه هفته شد. من این هفته اصلا نفهمیدم چیکار کردم و چطور گذشت. انگار روزهام یه هم وصل شده بودند و شب چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید. امروز امایا می‌گفت شبیه زامبی‌ها شدیم، واقعا هم. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۰۴

    .

    می‌دونی، من از قبل انتظار داشتم که جامعه جهانی برای ما تره هم خرد نکنه، ولی انتظار نداشتم به صورت فعالانه مسخره‌مون کنن و بگن دروغ می‌گیم. مدارک رو ببینن و بگن مگه اینترنت قطع نبود؟ از خشم نمی‌دونم چیکار بکنم. بالاخره آدم‌ها همیشه دنبال داستان‌های ساده می‌گردن تا باورشون کنن، فهم حجم نکبت خاورمیانه برای جهان اولی مرفه سخته. یادم می‌مونه کیا ازمون حمایت کردن و کیا نه. 

  • نظرات [ ۳ ]
    • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۰۴

    جلسه دفاع

    از اونجایی که همه دوستام نتونستن به تلگرام وصل بشن، اینجا هم میگم: بچه‌هایی که تهران هستین، دفاع من 28 بهمنه. باید برای مهمان با حراست هماهنگ کنم اول ولی اگر دوست دارید بیاید، یه ندا به من بدید بدونم. ممکنه حراست قبول نکنه ولی حالا تا ببینیم چی می‌شه.

  • نظرات [ ۵ ]
    • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

    .

    نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • جمعه ۴ بهمن ۰۴

    دو هفته

    فردا میشه دو هفته کامل که دست ما رو از اینترنت جهانی کوتاه کردن. حقیقتش با اون حجم زشتی که این‌ها به بار آوردند، من انتظارم رو گذاشتم روی بدترین سناریو، که قرار نیست دسترسی ما رو به حالت قبل بر گردونن، حتی اگر همون دسترسی هم نسبت به باقی دنیا قطره‌چکانی بود. می‌مونند خط سفیدها و یک سری مشاغل که خودشون صلاح دیدند بهشون اینترنت آزاد بدن. ما هم که مهم نبودیم از اول، یک مشت اغتشاشگر ناسپاس. 

  • نظرات [ ۳ ]
    • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

    .

    خدایان رو شکر با این اقتصادی که برامون درست کردن، همه چیز رو به رشد. آدم امید و انگیزه می‌گیره وقتی این همه رشد در کشور می‌بینه. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

    نظامی

    یکی از درگیری‌هایی که شخصیت دختر کتاب کشتن مرغ مینا داره، مسئله شلواره. البته که در زمانی که این کتاب سعی می‌کنه نشون بده، خیلی در تاریخ جلوتر از زمانی هستیم که بشریت با شلوار پوشیدن خانم‌ها مخالفت داره؛ اما همچنان این مسئله برای این شخصیت مهمه. هیچ "خانم"ی اونجا شلوار نمی‌پوشه و از تربیت به دوره که دختر شبیه پسرها شلوار پاش باشه. یک خانم باید پیرهن و دامن بپوشه و شبیه خانم‌ها رفتار کنه. اینها رو که می‌خوندم، یاد یکی از خاطراتی افتادم که باباکلاهی قبل از فوتش تعریف می‌کرد. می‌گفت اون زمان که شلوار اومده بود، به نظامی معروف بود. خانم‌ها توی خونه و در خفا نظامی می‌پوشیدند. وقتی کسی میومد یا می‌رفتن بیرون، نظامی رو در میاوردن و به جاش مینی‌ژوپ (شلیته/دامن کوتاه) تن می‌کردند تا بالای زانو! خیلی زشت بود زن نظامی بپوشه! درحالی که دامن کوتاه قاعدتا از شلوار کمتر پوشیده است. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴
    I'm a beast, I'm a monster, a savage, and any other metaphor the culture can imagine.
    آرشیو مطالب