سه هفته شد. من این هفته اصلا نفهمیدم چیکار کردم و چطور گذشت. انگار روزهام یه هم وصل شده بودند و شب چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید. امروز امایا می‌گفت شبیه زامبی‌ها شدیم، واقعا هم.