ایستاده بودم پای ظرفشویی و نخودها را از میان عدس‌ها جدا می‌کردم. صدای فریادها را می‌شنیدم. سعی کردم غذایی پیدا کنم که با هردو پخته شود و زحمتش را از سرم کم کنم. بیهوده. همه چیز بیهوده بود. نگاهم از پنجره به آسمان افتاد. آبی روشن با ابرهای سفید که خورشید کمی لمسشان کرده بود. فکر کردم تنها چیز زیبایی که وجود دارد، آسمان است. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۳ اسفند ۰۱

    صدای خنده از سر ناچاری تصور کنید. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • دوشنبه ۲۲ اسفند ۰۱

    پیروز رفت و همان تکه‌ پاره‌های باقی مانده‌ی قلبم را با خودش برد. 

  • نظرات [ ۲ ]
    • چهارشنبه ۱۰ اسفند ۰۱

    در این بیراهه‌ی تاریک نشسته‌ای و اشک می‌ریزی. گفته بودی خورشید را بلعیده‌ای. نور کجا رفت؟

  • نظرات [ ۰ ]
    • شنبه ۲۹ بهمن ۰۱

    دنیام کوچک شده، خیلی کوچک. مثل یه دایره زیر پام که اگر یه کم دیگه تنگ‌ بشه، تعادلم رو از دست می‌دم و ازش می‌افتم بیرون.

  • نظرات [ ۰ ]
    • شنبه ۲۹ بهمن ۰۱

    حرفی برای گفتن نیست.

    حرفی برای گفتن نیست. آمدم اینجا همین را بگویم، حرفی برای گفتن نیست. منتظر چه چیزی هستید؟ حرفی برای گفتن نیست. اصلا دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است. دیگر ادامه ندهید، حرفی برای گفتن نیست. در همین نقطه خواندن را تمام کنید، صفحه را هر چه زودتر ببندید، حرفی برای گفتن نیست. چه می‌توان گفت؟ دیگر کلمه‌ای وجود ندارد. پس حرفی هم وجود ندارد. دیگر راهی برای ارتباط برقرار کردن نیست. زبان مرده‌است. باید بتوانید وارد جمجمه‌ام شوید تا ببینید درونش خالی‌ست. و سرم دارد منفجر می‌شود از حجم حرف‌هایی که برای گفتن نیست. شاید... وقتش رسیده به دوران پیش از اختراع کلمات برگردیم. برگردیم به آن زمان که همه چیز فقط تصویر بود. فهمیدم، راهش همین است. آنقدر سرم را به کیبورد می‌کوبم که بشکند و بتوانید درونش را ببینید که حرفی برای گفتن نیست. همه‌اش همین بود. متن تمام شد. بروید دیگر، بروید پی زندگیتان. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • شنبه ۲۹ بهمن ۰۱

    قفل

    کلید قلبم را بهت دادم. فقط تا بفهمم هیچ‌وقت نمی‌خواستی‌اش.

    یا چنان که شاعر می‌گوید: "I bared my soul for you and all I got was static."

  • نظرات [ ۰ ]
    • پنجشنبه ۸ دی ۰۱

    .

    دست از سر آدم‌ها بردار. بذار زندگی‌شون رو بکنند. 

  • نظرات [ ۲ ]
    • پنجشنبه ۸ دی ۰۱

    پیکره‌ای بر پیکره

    هنوز همان‌جا بر بام ایستاده‌ام و به زیر پایم نگاه می‌کنم. مه و آلودگی همه‌جا را پوشانده و سایه‌هایی از سفید و خاکستری تا افق ادامه پیدا می‌کند. انگار دنیا پای همان کوه تمام می‌شود. ایستاده‌ام آن بالا و باد سرد تا درون استخوان‌هایم نفوذ می‌کند و صورتم را می‌سوزاند. به شهری که دیگر وجود ندارد نگاه می‌کنم. انگار برنامه‌ای برای دنیا نوشته شده که در این قسمت ناقص است. یا نویسنده یادش رفته این بخش را خلق کند. اگر به درونش بروی، احتمالا دوباره از همین‌جا سر در خواهی‌ آورد. دنیا از پشت سرم تا کرانِ دیگر ادامه دارد. می‌توانم بی‌خیال راهم را بکشم و از آن سمت کوه بروم. به کجا؟ به هر جا که برنامه‌اش نوشته شده، تا هر جا که وجود دارد. 

    هنوز همان‌جا بر بام ایستاده‌ام و سرما و عدم را می‌بلعم. دست‌ها در جیب، خیره به مه پیچان در مرز وجود، فکرِ قدمی رو به بالا یا پایین. 

  • نظرات [ ۲ ]
    • شنبه ۲۶ آذر ۰۱

    تنها در دنیایی که تمام شده بود.

    پیش از صبح که زدم بیرون، همه‌جا تاریک تاریک بود. آسمان هم ابری و گرفته‌، خاکستری و آبی تیره. زمین‌ و آسفالت از باران خیس شده بود و نور‌ تیرهای چراغ و تابلوهای مغازه‌ها روی زمین بازتاب می‌شد. اثری از آدمی نبود. هیچ صدای دیگری نمی‌آمد به جز صدای قدم‌ها و نفس‌هایم. کرکره‌ها همه پایین. انگار داشتم یک بعد دیگر از این دنیا را می‌دیدم. خالی و ساکت. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۲ آذر ۰۱
    آرشیو مطالب