من کسی نیستم که برای بقیه تعیین تکلیف کنه، این راه جایی میره که در نهایت میره؛ اما به عنوان یه ایرانی که ایران زندگی میکنه، برای این کشور دموکراسی میخوام. فقط و فقط دموکراسی.
من کسی نیستم که برای بقیه تعیین تکلیف کنه، این راه جایی میره که در نهایت میره؛ اما به عنوان یه ایرانی که ایران زندگی میکنه، برای این کشور دموکراسی میخوام. فقط و فقط دموکراسی.
قطع کردن اینترنت جدید نبود، ولی قطع سیمکارت؟ نه اینترنت، نه زنگ، نه پیامک؟ به چه حقی اینقدر زندگی ما رو دستکاری میکنید؟
هرروز فقیرتر از دیروز. مالیات 10 درصد به اندازه کافی بد بود، حالا شده 12 درصد. تورم 50 درصدی. حکومت بیپولی که هرسال بیشتر از سال قبل بدهکاره و دستش توی جیب سوراخ مردمه. بدون هیچ پشتوانهای برای آینده. خیلی داره خوش میگذره. هرروز خشمگینتر از دیروز. اگر بهشت جای شماست، من جهنم رو ترجیح میدم.
یه چیزی درباره فرگشت بد جا افتاده، اون هم اینه که مردم فکر میکنند موجودات خودشون رو با محیط تطبیق میدن تا زنده یمونن؛ در حالی که درستش اینه که موجوداتی که بیشترین تطبیقپذیری رو با محیط دارن زنده میمونن و ژنشون رو به نسل بعد انتقال میدن. موجوداتی که تطبیقپذیری کمی با محیط داشتن، کمکم میمیرن و نمیتونن ژنشون رو انتقال بدن. برای نمونه، فیلها به دلیل شکار زیاد عاجهاشون کوچیک شده. آیا فیلها دارن آگاهانه عاجهاشون رو کوچیک میکنن؟ نه، فیلهایی که عاجهای بلند و بزرگ داشتن شکار شدن و اونقدر زنده نموندن که نسلشون رو ادامه بدن و فیلهایی با عاج کوچکتر که شکار نشدن، فرصت پیدا کردن تا ژنشون رو تکثیر کنن. این موضوع درباره انسانها یه کم متفاوت میشه. ما به کمک ابزارسازی، گسترش ابزارهای ارتباطی مثل زبان, و همکاری و همفکری جمعی گسترده، تونستیم هم آگاهانه با محیط تطبیق پیدا کنیم و هم محیط رو با خودمون تطبیق بدیم. پس ما میدونیم که از لحاظ فرگشتی، کسایی که بیشترین تطبیقپذیری رو نسبت به محیط دارن، برندهان. اونها تونستند زنده بمونن و ژنشون رو به نسل بعدی انتقال بدن که تنها هدف زندگی از لحاظ زیستیه. سوال اینه که چه زمانی دیگه هزینه تطبیقپذیری با محیط گزافتر از اونیه که بشه پرداخت؟ اون مرز کجاست؟
این روزها نمیتونم با خودم بشینم. نمیتونم بشینم و به خودم فکر کنم. نمیخوام با مغزم تنها باشم. نمیخوام حرکت ذهنم رو کند کنم تا بتونم بنویسم. نمیخوام مغزم رو روی کاغذ بیارم. دائم فرار میکنم. حتی وقتی ایستادهام، مغزم رو تنها نمیذارم؛ به آهنگ و پادکست و کتاب و هرچیز دیگهای که بتونم گیر بیارم چنگ میزنم. نمیخوام فکر کنم. در واقع، نمیخوام به خودم فکر کنم، وگرنه که جریان فکر کردن هیچوقت متوقف نمیشه. نمیخوام اون ملحفه سفید رو کنار بزنم و زیرش رو ببینم.
داشتم از سهراهی قلهک رد میشدم. قبل از اینکه بپیچم توی خیابون موردنظرم، دوتا پسر جوون جلوم بودن. یکیشون گفت:"میخوام برگردم اهواز. به دو دلیل: یک اینکه دیگه حوصله تهران رو ندارم." مکث. "دومی اینکه از تهران متنفرم." من که قانع شدم.
یه مدتیه که دلم میخواد برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، سرم رو به شونه یکی تکیه بدم.
آخرین باری که هری رو دامپزشکی بردم، مثل همیشه خیلی خوشحال و راضی نبود. البته در طول این شش سال به نسبت آرومتر شده و دیگه تلاش نمیکنه فرار کنه که توی کل طبقه دنبالش بیفتیم، ولی ویزیت رو هم آسون نمیکنه. خصوصا اگر بیشتر از یه حدی طول بکشه یا چندتا چیزی که دوست نداره همزمان با هم اتفاق بیفتن. اون شب هم داشت دیگه اون مرز رو رد میکرد و از غرغر کردن گذشته بود. دستیار دکتر روی کانتر هری رو نگه داشته بود و اون هم از گرفته شدن بیزار. تا حالا نشده بود دکترها چیزی بهم بگن که انجام بدم، همیشه کمی دورتر میایستادم تا توی دستوپا نباشم و جواب سوالهای دکترها رو میدادم. برای همین وقتی این بار دکتر گفت باهاش حرف بزن، مغزم متوجه نشد. یک بار دیگه بهم گفت باهاش حرف بزن و اونجا بود که فهمیدم مخاطب منم! شروع کردم با هری حرف زدن و صداش کردن با لقبهایی که توی خونه معمولا صداش میکنم. فکر نمیکردم تاثیری داشته باشه و داشت. آرومتر شد. همچنان ناراضی بود ولی دیگه تقلا نکرد. اوه. یک لحظهی عجیبی بود. انتظار نداشتم بتونم هری رو بیشتر از این دوست داشته باشم و اون موقع انگار یه دریچه دیگه برام باز شد. هر موقع بهش فکر میکنم قلبم نرم میشه؛ چون من باور دارم که هری دوستم داره ولی موجود موردعلاقهاش نیستم، صرفا چارهای نداره جز اینکه با من کنار بیاد چون کاراش رو انجام میدم. برای همین شگفتزده شدم که دیدم حرفم واقعا روش تاثیر داره. این دو روزی که خونه بودم، کلی نازش کردم. تقریبا تنها چیزیه ک توی خونه میتونم تحمل کنم. وقتهایی که خونه هستم، احساس بدم نسبت به خودم به صورت نمایی افزایش پیدا میکنه، از یه تعدادی ساعت به بعد دیگه غیرقابل تحمل میشه. به زور کارهای خونه رو انجام میدم و بهم احساس مفید بودن نمیدن چون فکرم اینه که اون کاری که باید انجام بدم رو انجام نمیدم. الان واقعا ترجیح میدم لپتاپ و تبلتم رو کول کنم و با خستکی خودم رو از مترو بکشم بیرون و ریسک دزدی رو به جون بخرم تا یک روز دیگه خونه باشم. وقتی راه میرم کنار اومدن با ترسهام راحتتر به نظر میاد تا وقتی توی اتاقم نشستم و دائم با اسپاتیفای سروکله میزنم تا سکوت رو بشکنم. نمیتونم توی اتاقم با خودم بشینم. پس چرا دوباره سر از اینجا در میارم؟ کی میخوام یاد بگیرم؟ این چند وقت فکرهام به سمت خودم نشونه میرن. نمیدونم چی میتونه باعث بشه تا ول کنم.
- امشب میخوام یه آهنگ جدید بزنم.
+ با کارگردان هماهنگ کردی؟
- کارگردان مرده ولش کن.
گفتوگوی نوازندگان در نمایش کلاژ بیضایی