دورهمی بهار 02

داشتم با خودم فکر می‌کردم جالب می‌شه امسال نمایشگاه کتاب تهران یه روز مشخص کنیم و دور هم جمع بشیم. با هم دیگه بیشتر آشنا بشیم و چندساعتی رو کنار هم بگذرونیم. هرچند نمی‌دونم چند نفر از بچه‌های بیان تهران هستن و چقدر امکانش وجود داره.

اگر مایل بودین، اعلام حضور کنین. درباره‌اش صحبت کنیم و ببینیم چطور می‌شه. هماهنگی‌هاش هم با خودم. 

***

آپدیت: کس دیگه‌ای نبود؟ اگر بیانی‌ای تهران هست که می‌شناسین و ممکنه علاقه‌مند باشه، ممنون می‌شم این پست رو بهش نشون بدین. 

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۲

    .

    دیشب خواب دیدم هنوز می‌شناختمت.

  • نظرات [ ۰ ]
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۰۲

    .

    خسته‌ام از اینکه دائم پشت قلعه‌ منتظر بمونم و هر تلاشی برای وارد شدن به بن بست برسه. چرا باید هر بار به دیوار بخورم، وقتی این همه جاده برای رفتن هست با منظره‌های خیره‌کننده؟ دیگه کنجکاو نیستم بدونم پشت اون درها و برج و باروها چیه. می‌خوام راهمو کج کنم و برم از دنیای خارج قلعه لذت ببرم. 

  • نظرات [ ۶ ]
    • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۰۲

    Phantom

    یه کم رو به جلو، یه کم رو به عقب. دوباره جلو و دوباره عقب. دائم در حال پیش رفتن و برگشتن راه اومده، یه دایره‌ی گیج، اما برایند کلی قدم‌هام رو به جلوئه.

    .

    فانتوم (妖怪) رو برداشتم و رفتم پیست سرخه حصار. از تمیزترین روزهای تهران بود. می‌تونستم کوه‌ها رو با قله‌های برفی شون شفاف‌تر از روزهای عادی ببینم. آسمون، بالای سرم با ابرهای سفید، آبی می‌درخشید. بین درخت‌های بلند کاج می‌گشتم و حرکت پیوسته‌شون من رو یاد نقاشی رنه ماگریت می‌انداخت؛ اونقدر خیال‌انگیز که منتظر بودم سر و کله‌ی موجودی از اون بین پیدا بشه. گاهی هم محو بازی سایه-روشن‌ برگ‌ها روی زمین می‌شدم. این حجم از شفافیت و زیبایی سبز بهاری باعث شده بود احساس سرخوشی کنم و روی مرزهای واقعیت رکاب بزنم؛ چیزی شبیه به خط سفید ممتد کنار جاده.

    یک جا ایستادم تا نفس تازه کنم که باد علف‌های کنارم رو به رقص در آورد. موج روی موج می‌اومد. با خودم فکر کردم یه ساقه‌ی کوچیکم میون یه دشت، در حال رقصیدن با باد. یا یه دونه‌ی کاجم افتاده زیر درخت. یا شاید هم اون پرنده‌ی کوچیکی بودم که به یک نظر از جلوی صورتم رد شد. می‌تونستم حتی اون کلاغ باشم که زیر درخت‌ها لای برگ‌های سوزنی دنبال چیزی می‌گشت. می‌تونستم حتی یه سنگ باشم روی قله‌ی توچال، زیر برف و مه. یا اون گیاه کوهی که خانمه تازه می‌چید و توی کیسه‌اش می‌گذاشت. می‌تونستم همه‌ی این‌ها باشم. می‌تونستم سایه‌ی غلیظ افتاده زیر پام باشم، تخت و بدون جزئیات. می‌تونستم خودم باشم.

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • جمعه ۲۵ فروردين ۰۲

    .

    هرچه نداشت، دست کم حالا شناخت بهتری از دنیای اطرافم و آدم‌هایش پیدا کرده‌ام. 

  • نظرات [ ۲ ]
    • جمعه ۱۸ فروردين ۰۲

    .

    رشته‌ی اتصال‌مان به گونه‌ای بریده شد که انگار از ابتدا وجود نداشت. حالا غریبه‌هایی هستیم با خاطرات مشترک. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • جمعه ۱۸ فروردين ۰۲

    .

    زمانی نوشته بودم من خودم را گم می‌کنم، انگار که در آینه نگاه کنی و چیزی نبینی.

    خیر، نه انسانی هست و نه تصویری، من خود آینه‌ام. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۰۲

    .

    The show must go on. 

  • نظرات [ ۱ ]
    • چهارشنبه ۹ فروردين ۰۲

    .

    فهمیدم دوباره دارم سوگواری می‌کنم. نقطه‌های مشترکی بین این دو ماجرا پیدا کرده بودم اما تا همین لحظه این فکر به ذهنم نرسید که قاعدتا سوگواری هم بعدش می‌آید. حالا فقط به یک پایان (Closure) نیاز دارم. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • دوشنبه ۷ فروردين ۰۲

    ابرنواختر گوشه‌ی خیابان

    So long to all of my friendsEvery one of them met tragic ends

    هیچ کدام‌شان را نمی‌شناختم، چهره‌ی هیچ‌یک آشنا نبود اما همگی دوستان عزیزم بودند. در قلبم دوست‌شان داشتم. کنار هم جمع شده بودیم، می‌خندیدیم، در خیابان بودیم شاید، در حال رقصیدن و نواختن نت‌های زندگی. زندگی؛ آری، مصداق سرزندگی بودیم. همگی در نور چراغ‌ها زیبا و ابدی به نظر می‌رسیدند. گویی در آن گوشه‌ی ناکجاآباد از شهر بخشی از نیروی عظیم کیهانی در رگ‌هایشان جریان داشت و ذرات وجودشان می‌درخشید.

    سایه‌ی سیاه را خوب به خاطر ندارم، اما آن لحظه را که زمان کرانمند شد به روشنی حس می‌کنم. سایه با قدم‌هایی استوار جلو آمد و اسلحه‌اش را به سمتم گرفت. آنقدر سریع بود که تا صدای شلیک در گوش‌مان زنگ نزد، نفهمیدیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. روی زمین افتاده بودم و بیهوده دستم را روی چشمه‌ای که در بدنم باز شده بود فشار می‌دادم. فرصت نداشتم درد بکشم، در مقابل چشمان وحشت‌زده‌ام شلیک بعدی در سر دوستم نشست و بدنش بدون مکثی بر زمین افتاد.

    دیگر صدایی وجود نداشت، فقط صدای شلیک بود و خون. با بدنی که دیگر تکان نمی‌خورد، به تماشای کشته شدن دوستانم نشسته بودم. مانند سربازهای خط مقدم، یکی یکی با صدایی که تا ابد طنین داشت بر زمین می‌افتادند. هر لحظه یک تیر نو می‌خوردم اما نمی‌مردم. قلبم پاره پاره شده بود. اشک‌هام جاری بود و دهانم به هق هق بریده‌ای باز، اما صدای خودم را نمی‌شنیدم. دستان خونی‌ام را به سمت سایه به تمنا دراز کرده بودم. شاید باید به جایش چشمانم را بیرون می‌کشیدم تا این واقعه نادیده شود. اگر دیده نشده بود امکان داشت واقعی نبوده باشد؟

    یک گلوله در شکمم نشست. درد جدیدی اضافه نشد، دردی بیشتر از چیزی که دیده بودم نمی‌توانست وجود داشته باشد. این بار به پهلو افتادم و حالا سرم رو به روی چهره‌ی یکی از دوستانم بود. دست لرزانم را برای گرفتن دستش دراز کردم. امید داشتم زنده باشد، فقط یک لمس کوچک... صدای قدم‌های سایه را شنیدم. بالای سرم ایستاده بود.

    اول دستانم را دور سینه‌ حایل کردم، می‌خواستم از قلبم محافظت کنم. اما همان لحظه فهمیدم این قلب مجروح توان زنده ماندن ندارد. سرم را بر گرداندم و با همه‌ی اراده‌ای که برایم مانده بود به او خیره شدم. چهره نداشت، تنها سایه‌ای به حجم جهان که شمایل انسان گرفته بود. سپس حفره‌ی اسلحه را دیدم و تاریکی درونش تا ابد ادامه یافت.

    .

    .

    شروع این آهنگ، پایان خوابم بود. از آن موقع این تراژدی را هرروز به گونه‌ای به یاد می‌آورم که انگار واقعی‌ست.

  • نظرات [ ۵ ]
    • يكشنبه ۲۸ اسفند ۰۱
    آرشیو مطالب