این صبحها، از کمی قبل از پنج بیدار میشم اما از خستگی تا حدود شش توی تخت میمونم و تصمیمهای زندگیم رو مرور میکنم.
این صبحها، از کمی قبل از پنج بیدار میشم اما از خستگی تا حدود شش توی تخت میمونم و تصمیمهای زندگیم رو مرور میکنم.
گریه کن، فرزند. اشکالی نداره. از آسمون سنگ هم بباره، با هم یه کاریش میکنیم. گریه کن و کار کن؛ متوقف نشو. یادت میره بعدا؛ دیگه این چیزها به چشمت نمیاد. نایست پسر، برو جلو.
امروز احساس کردم برگشتم سر جای اولم. حرفهایی شنیدم که سه سال پیش هم شنیده بودم. به نظر میاومد از این نقطه عبور کرده باشم، اما دوباره برگشتم همینجا. تک تک اون حرفها رو میدونستم، میدونستم چی میخواد بهم بگه. نمیخواستم دوباره بشنومشون، نمیخواستم قبول کنم که دوباره توی همون مرحلهام. نمیخواستم قبول کنم که یک زمانی شجاعتر شده بودم و الان دوباره ترسیدهام.
پ. ن. نه، من نترسیده بودم. دست و پام رو بسته بودی و ازم انتظار داشتی از درخت بالا برم، و من حتی تلاش هم کردم. نه، برنگشتم سر جایی که قبلا بودم.
خیلی وقته خواب نمیبینم، فقط میخوابم. خسته سرم رو میذارم روی بالش و نیازی به چیز دیگهای نیست، چشمهام رو میبندم و وقتی بازشون میکنم صبح شده. از این وضعیت خوشم میاد؟ فکر نمیکنم. ترجیح میدم کابوس ببینم؛ اما یه چیزی ببینم. به نظرم خوابهام - نه همیشه اما گاهی - راه به یه بخشی از ذهنم دارن که خودم متوجهاش نیستم. وقتی خواب نمیبینم، حس میکنم یه بخشی از ارتباطم با خودم رو از دست دادم. اینها چیه دارم میگم؟ نمیدونم. نمیدونم اون حرف اصلیم چیه که دارم ازش طفره میرم.
آخرش چی میشه؟ نمیدونم. و از این احساس معلق بودن بین زمین و هوا خستهام. میخوام زودتر به یک نقطه معلوم برسه، حتی اگر همه چی به هم بریزه یا بدتر از قبل بشه، فقط میخوام تکلیفش مشخص بشه.
نیاکانمون از طبیعت به همدیگه پناه میبردن، ما از همدیگه به طبیعت پناه میبریم.
.
هنرمند بودن اینطوریه که مردم به رنجت نگاه میکنن و میگن: فوقالعاده است!
.
حتی اگر در حال فریاد زدن باشی بعد از یه مدت تبدیل میشی به صدای پس زمینه.
.
حق میدم بهتون، یاد نگرفتید که زندگیتون مال خودتونه.
.
گاهی وقتها فقط بد شانسی آوردی. گاهی وقتها چیزی که گیرت میاد نتیجهی مستقیم کارهات نیست، گاهی وقتها چیزی که نصیبت میشه تقصیر تو نیست، اهمیتی نداره که چقدر براش هزینه کردی، فقط پیش میاد. فقط شانست خوب نبوده. باید باهاش کنار بیای.
.
من برای انجام دادن کارهایی که خیلیها میتونن به راحتی انجام بدن، دو تا چند برابر انرژی مصرف کردم و میکنم. هیچ وقت هیچ کس حق نداره بهم بگه تلاشم رو نکردم.
میدونی، توی داستانها، آخرش شخصیت با همون ویژگیای که همیشه به خاطرش تحقیر، مسخره یا تنبیه میشده یا توی دردسر میفتاده، خودش یا همه رو نجات میده، احساس ارزشمندی میکنه یا موفق میشه و ذهنیت اطرافیانش رو تغییر میده. منم منتظر بودم که این اتفاق برام بیفته. منتظر بودم که این ویژگی بالاخره به کارم بیاد، مسیر زندگیم رو تغییر بده و از اینها؛ گویا زندگی واقعی اینطوری کار نمیکنه.