۱۰ مطلب در تیر ۱۴۰۴ ثبت شده است

اخراج افغانستانی‌ها

خدایان رو شکر هر طرف این سرزمین رو نگاه می‌کنی نژادپرست و فاشیست ریخته که به جای حمله و اعتراض به ظالم، یقه مظلوم رو می‌گیره. ما با مردم افغانستان تاریخ، فرهنگ و زبان مشترک داریم، درد مشترک داریم، خاورمیانه رو به دوش می‌کشیم. سالیان ساله که خیلی از این مردم برای آبادانی این کشور زحمت کشیدند و دیگه هم‌وطن ما حساب می‌شن، در حالی که نظام جمهوری اسلامی مثل همیشه در بی‌کفایت‌ترین و فاشیستی‌ترین حالت ممکن باهاشون رفتار کرده و می‌کنه. این نظام به شهروندان خودش آزار رسونده و زندگی‌شون رو سیاه کرده، چه برسه به مهاجران که به اینجا پناه آوردند. اخراج افغانستانی‌ها از ایران یکی دیگه از اون کارهای کثیفیه که جمهوری اسلامی به لیست سیاه خودش اضافه کرد و انتظار دیگه‌ای هم از این مفسدان و نظام فشل‌شون نمی‌رفت. انگار آزار رسانی و زهر کردن زندگی برای بقیه درون این سرزمین حک شده. از تمام خانواده‌ام در هر دو سمت، کسی رو ندیدم که با اتهام‌ها و انگ‌هایی که به افغانستانی‌ها زدند مخالفت کنه. همین رو تعمیم بدیم به کل کشور، مشخص می‌شه چقدر دل این مردم چرکینه و فکر کردن پیش‌شون ارزشی نداره. بالاخره چنان حکومتی از دل همین مردم بیرون میاد. من امیدی به بیداری ملت غیور ایران ندارم، اما دوست می‌دارم که اگر زمانی آزادی سرزمین‌هامون رو دیدیم، دست در دست هم باشیم. شاید زمانی در آینده برسه که همه ما بتونیم با اعتماد و احترام بیشتری به هم‌دیگه زندگی کنیم. 

 

سوداد

سبزبیشه

حقیقت‌طلب / و پست‌های آگاهی دهنده‌اش در آرشیو سپهرداد

 

 

پ.ن: لطفا نظرات فاشیستی‌تون رو ببرید برای همدیگه نشخوار کنید. 

  • نظرات [ ۲ ]
    • چهارشنبه ۲۶ تیر ۰۴

    .

    از وقتی که یادم میاد، توی دنیای کتاب‌ها و فیلم‌ها و انیمیشن‌ها بزرگ شدم. همیشه دلم می‌خواست توی دنیای اونها باشم. دنیاشون رو می‌فهمیدم. فکر می‌کردم اونجا برای من جا هست. در حالی که توی دنیای اطرافم دست‌وپا می‌زدم و هنوز می‌زنم. انگار چیزهایی هست برای زندگی کردن توی این دنیا که من هرچقدر می‌گردم باز یه بخشیش رو پیدا نمی‌کنم یا نمی‌فهمم. دائم یاد می‌گیرم و باز کافی نیست. من برای فهم این دنیا، از اون دنیاها استفاده کردم و می‌کنم. موقعیت‌ها رو با موقعیت‌های پیش اومده توی داستان‌‌ها مقایسه می‌کنم. اتفاقاتی رو که برام میفته با توجه به شخصیت‌هایی که می‌شناسم درک می‌کنم، نه با آدم‌های اطرافم. یک چیزی که چند ساله فهمیدم اینه که حتی به خیلی‌ از این شخصیت‌ها حسودی می‌کنم. ممکنه شخصیت اونقدر بدبخت و بیچاره باشه که دیگه نشه بهش بیشتر از این بدبختی داد، اما باز هم بهش حسودی کردم. چون توی دنیای اون‌ها، دردهاشون و منبع دردهاشون و کاری که باید باهاش بکنن مشخصه. اهدافشون مشخصه. و تازه، برای دنیای اطرافشون یه کاری از دست‌شون بر میاد. ولی من با این درد و حالتی که نمی‌دونم چیه بزرگ شدم و هرچقدر از خودم می‌پرسم چرا، به نتیجه نمی‌رسم و نمی‌دونم دیگه باید باهاش چیکار کنم. I ran out of excuses why I am this way. نمونه‌اش سم وینچستر. نمی‌تونم بگم چندین بار آرزو کردم کاش سم بودم، با اینکه بلاهایی که سرش میاد چیزی از آدم باقی نمی‌گذاره. شاید امیدوار بودم که در موقعیت‌های مشابه بتونم مثل اونها عمل کنم، بهتر از خودم. به این فکر می‌کنم که از کجا مطمئنی اگر با چنین چیزهایی روبه‌رو می‌شدی، همون کاری رو می‌کردی که اونها کردن؟ نمی‌دونم. اینجا با درد خودم نشستم و سرم رو به دیوار می‌کوبم. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • چهارشنبه ۲۶ تیر ۰۴

    .

    I'm so tired of dragging myself on the floor to finish a piece. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    مردم اغلب اول از یکی خوششون میاد و بعد برای اینکه چرا ازش خوششون میاد دلیل پیدا می‌کنن. به صرف اینکه برای بقیه کارهایی که دوست دارن انجام بدی، از تو خوششون نخواهد آمد. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    بدنم دیگه انرژی نداره. صبح‌ها به زور خودم رو از تخت بلند می‌کنم. مجبور می‌کنم خود رو که کارهای ضروری خونه رو انجام بدم، چون کس دیگه‌ای نیست که انجامشون بده. اون روزی دلم می‌خواست بهش بگم اینقدر من رو اذیت نکن! مگه نمی‌بینی به سختی خودم رو سرپا نگه داشتم؟ من تموم شدم. و به وقت نیاز دارم. ولی وقتی نیست و باید ادامه بدم. مغزم کش میاد و حرکاتم کند شده. مهم نیست چقدر بشینم پای کار، دستم از یه حدی سریعتر نمی‌شه. I'm running on empty. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    برق لب می‌زنم ولی تاثیری نداره. ناخن‌هام رو کوتاه کوتاه کردم. سه هفته‌ای می‌شه که ضروری‌ترین خریدم چسب زخمه. به انگشت‌هام چسب‌زخم می‌زنم تا جلوی خودم رو بگیرم، جلوی مغزم علیه بدنم. تا الان نسباتا جواب داده ولی جایگزینی براش ندارم. با خودم فکر می‌کنم شبیه چسب زدن روی روحمه. شیشه شکسته رو نمی‌شه با چسب نگه داشت، ولی این بهترینیه که الان دارم. از بعد اون دو ماه که سر اون کمیک نشستم و با هرچیزی خودم رو در حال کار نگه داشتم، دیگه نمی‌تونم شیرینی بخورم. دیدی شیشه مربا شکرک می‌بنده؟ انگار از درون شکرک زدم. الف یک سری گفته بود وقتی خشمت رو سرکوب می‌کنی و بروز نمی‌دی، تبدیل به افسردگی می‌شه. ولی نمی‌دونم وقتی هرروز اینجا و توی این بدن از خواب بیدار می‌شم، چطور می‌تونم خشمم رو خالی کنم؟ 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    آدم‌هایی که یک زمانی به شدت Suicidal بودن و الان نیستن به نظرم خیلی قابل تحسین‌اند. آدم‌هایی که دائم افکار خودکشی دارند و با این حال ادامه می‌دن، قوی‌ترین‌هان. دیدن کسایی که در گذشته به شدت تمایل به خودکشی داشتن و حالا برای زندگی می‌جنگند قلبم رو روشن می‌کنه. وقتی کسایی که دوستشون دارم بهم می‌گن دیگه suicidal نیستن یا افکارشون کمتر شده، نمی‌تونم لبخند نزنم. گذر از این روزها آسون نیست. اگر هم زمانی دوباره به اون افکار برگشتند، هیچی از تحسین‌برانگیز بودن‌شون کم نمی‌کنه. خواهش می‌کنم اگر توی فاصله بین دو گوشتون حبس شدید، کمک بخواید. خواهش می‌کنم اگر کاری از دست کسی بر میاد، بهش بگید. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    عکس‌های دوستام رو نگاه می‌کنم که به خارج از کشور مهاجرت کردن. هم خوشحال می‌شم و هم غصه‌ام می‌گیره، که حالا می‌تونن بیشتر جوری باشن که دلشون می‌خواد. می‌تونن بدون دغدغه لباس‌هایی رو بپوشن که دوست دارن. حالا بیشتر به خودشون شبیهن. حالا بیشتر خودشونن. همگی زیبان و وقتی جورین که دلشون می‌خواد و به خودشون نزدیک‌تره، زیباترینن. دوست‌داشتنی‌ترین عکس‌هاشون رو ذخیره می‌کنم. و غصه‌ام می‌گیره که چنین چیز ساده‌ای رو، اینجا نمی‌تونستن داشته باشن. و خیلی‌های دیگه هم نمی‌تونن. و خیلی چیزهای ساده دیگه‌ای رو. چیزهای سخت‌تر و بزرگتر بماند. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • سه شنبه ۲۵ تیر ۰۴

    .

    بابا گفت اگر برای ترس می‌خواید برید، نمی‌خواد برید. اگر می‌خواید همینجوری برید چون خسته شدید، برید. مجبور شدم بلند توی خونه بگم که نترسیدم، ولی عقل حکم می‌کنه خودت رو از خطر دور کنی. داشتم فکر می‌کردم چرا همچین مکالمه‌ای باید توی چنین موقعیتی شکل بگیره؟ و بعد یادم افتاد که خب، چه انتظاری داشتم؟ 

    ساعت چهار صبح بود. برادر توی ایوون بغلم کرد و گفت خودت خوبی؟ ما باید به خودمون مسلط باشیم که بتونیم بقیه رو آروم نگه داریم. به خودم مسلط بودم. گفت بابا ما رو قوی و نترس بار آورده. 

    .

    میگه"الکی الکی جنگ شد." نه نشد. این نتیجه سال‌ها نکبت این حکومت بود. این نتیجه همه آرمان‌های پوچ و بی‌عقلی‌هاشون و فدا کردن مردم و منابع این سرزمین برای همون آرمان‌ها بود. این نتیجه تصمیم‌گیری و لجبازی‌های کودکان سه ساله بود. دنیا با روابط علی معلولی کار می‌کنه، نه با موهومات. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • شنبه ۱ تیر ۰۴

    .

    صبح ساعت 6 بابا بیدارم کرد و گفت: "اسرائیل تهران رو زده و شما هنوز خوابید؟" نترسیده بودم. سریع از جا بلند شدم: "بابا جدی می‌گی؟ اگر زده چرا زودتر بیدار نکردی؟" و گوشیم رو برداشتم تا بررسی کنم. درست بود. از حدود سه تا خود صبح زده بودند و همچنان خبر جاهای دیگه میومد. نترسیده بودم. تمام روز کارهام رو انجام دادم، کیف اضطراری آماده کردم و اسم‌ها رو خوندم. اروم بودم، خیلی آروم، آرومتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم توی چنین موقعیتی باید باشم. یک دفعه‌ای به خودم اومدم و دیدم احساس رضایت می‌کنم. خوشحال نبودم، ولی راضی بودم. یک‌جور رضایت که فکر نمی‌کردم تا  سال‌ها، تا آینده‌‌های محال احساسش کنم. احساس غریبیه، اینکه از کسی که بهت حمله می‌کنه بیشتر مطمئن باشی تا کسی که قراره ازت دفاع کنه. توی هیچ داستانی چنین چیزی ندیده بودم، نخونده بودم. "خاورمیانه". آروم بودم و نگران؛ نگران دوست‌هام که به یه نقطه امن برسند. اما بیشتر در حس رضایت خلاصه می‌شد. رضایت از اینکه زنده بودم و تونستم این روز رو ببینم، روزی که نشون داد همه حرف‌هاشون باد هوا بود، روزی که بالاخره بقیه مردم هم می‌تونستن ببینند چقدر فلج بودند و حقیقت زیر همه حرف‌های پوچشون معلوم شد.

  • نظرات [ ۰ ]
    • شنبه ۱ تیر ۰۴
    آرشیو مطالب