I'm sick of all the roles you picked for me to play.
اولین باری که هدفون گرفته بودم - کادوی تولدم بود - خیلی برام تجربه جالبی بود. عاشق این بودم که وقتی میذاشتمش روی گوشم، انگار هیچی توی جمجمهام وجود نداشت. انگار که فضای بین دو گوشم خالی شده باشه و فقط موسیقی توش پژواک داشته باشه.
یه گوشه گیرت میارن و روت بالا میارن. همون بهتر که دیربهدیر میبینمشون.
Stop taking me away from me.
.
اینکه در فیکشن از یه شخصیتی خوشم میاد به این معنی نیست که در واقعیت هم ازش خوشم میاد یا میتونم تحملش کنم.
.
باید ازت تشکر کنم که ورژن بهتری از چیزی که میتونستی باشی بودی؟ در حالی که وظیفهات بود؟ که توی اونم خوب نبودی؟
.
Break the fucking cycle!
.
You changed me for good.
ازم خواست از همه چیزهایی بنویسم که اتفاق نیفتادن، ولی به نظرم خیلی ظالمانه بود. چطور میتونم از همه چیزهایی بنویسم که اتفاق نیفتادن؟ همهاش؟ تمومی نخواهد داشت، اون هم وقتی به صورت روزانه تلاش میکنی به جاش به چیزهایی فکر کنی که اتفاق افتادن و ممکنه اتفاق بیفتن؛ چون هنوز کلی از زندگیت رو پیش رو داری. به خیلیهاش فکر کرد و همین باعث شد که بین این نوشتهها وقفه بیفته. برای همین، میخوام درباره چیزیکه اتفاق افتاد صحبت کنم: کیک. کیک بینظیره. تنها چیزی که روز تولدم میخوام کیکه. میدونی؟ انگار بعد از گذروندن یکسال، این غنیمتیه که برای خودم به دست آوردم و میتونم بدون عذاب وجدان براش خوشحال باشم و ازش لذت ببرم. چی بهتر از کیک تولده؟ روز بعد از تولد که میتونی برای صبحونه کیک بخوری!
If I think enough about anything, I will eventually find a reason to hate myself.
.
به نظرم بیشتر مردم در نهایت معتاد یه چیزی هستن. من هم اعتیاد خودم رو انتخاب کردم.
من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م. کی به من اجازه داد اینجا باشم؟ کی به من اجازه داد ارشد بخونم؟ کی به من اجازه داد کمیک بزنم؟ کی به من اجازه داد بین این آدمها باشم؟ خیلی وقتها فکر میکنم یه اشتباهی شده. الانه که پردهها رو کنار بزنن و بگن نمایش تموم شد! ما میدونیم زیر ماسکت چیه! وقتشه برش داری. و بعد برش دارم و نشون بدم که چه چیزی زیر اون ماسکه. اگر هیچی زیرش نباشه کمتر اذیت میشم تا اینکه بفهمم به همون زشتیای بودم که همیشه سعی کردم مخفیش کنم. و بعد هم دیگه اجازه نداشته باشم اینجا باشم. چرا باید داشته باشم؟ سعی میکنم بهش فکر نکنم. سعی میکنم به خودم بگم اگر اینجا هستم، حتما دلیلی داره. اگر تونستم اینجا باشم، حتما به اندازه کافی خوب بودم. پس اگر همه تلاشم رو بکنم انسان دیده بشم، اتفاقی نمیفته. اگر تلاش بکنم ناانسان رو نبینن، میتونم اینجا بمونم، میتونم بخشی از چیزی باشم. پس اگر ادامه بدم، اگر ادامه بدم، و ادامه بدم، بالاخره... .
من یادم میره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه. هرچقدر به زادروزم نزدیکتر میشم، بیشتر برام اتفاق میفته. وسط طراحی یا خوندن یا قبل از خواب یکدفعهای یادم میفته که قراره یک روز بمیرم. و هرروزی که میگذره، قدم به قدم به سمت اون روزی میرم که نمیدونم کی قراره باشه. فکر میکنم از خود مرگ اونقدر نمیترسم؛ چون وقتی نیست بشم، دیگه چیزی نیستم که بخوام درکی از نبودن داشته باشم. مرگم برای بقیه اتفاق میفته. ولی فکر تموم شدن زمانم من رو میترسونه. تا وقتی زندهام، احتمال انجام دادن کارهام رو دارم؛ وقتی بمیرم، همه این احتمالات صفر میشن. به این فکر میکنم که زمان کافی دارم؟ تا اون موقع کارهایی که دلم میخواد رو انجام دادم؟ کتابهایی توی لیستم رو خوندم؟ جاهایی که میخواستم رفتم؟ آیا مفید بودم؟ آیا چیزی به این دنیا اضافه کردم؟ باز فکر داستانم میفتم. تا اون موقع داستانم رو تموم کردم؟ هفته پیش درباره مرگ شخصیتهامون توی بازی D&D حرف میزدیم. اگر از قبل بازی با بازیگردان هماهنگ نکرده باشی که شخصیتت رو نکشه، احتمال داره شرایط طوری پیش بره و شخصیت تصمیمهایی بگیره که به مرگش ختم بشه. بچهها میگفتن دوست ندارن شخصیت بمیره وقتی داستان شخصیتشون هنوز تموم نشده یا نیمهکاره است. به شخصیت خودم فکر کردم. دیدم اونقدر ناراحت نمیشه اگر بمیره و هنوز به همه چیزهایی که میخواد و خدایان تاس براش درنظر گرفتن نرسیده باشه. برگشت بهم گفت: "زندگی ناعادلانه است. همه چیز در طبیعت یک روز پژمرده میشه. حتی ستارهها هم سقوط میکنن." شخصیتم از من عاقلتره. کاش بتونم یه روز به این حد از پذیرش برسم.
گاهی وقتها حس میکنم یه بخشی از من داره تو یه جای دیگه زندگی میکنه. یادمه دبیرستانی که بودم، بدون اینکه بدونم یه مقدار شناختهشده بودم. البته، تا جایی که آدم بیحاشیه و ساکتی مثل من میتونست توجه کسی رو جلب کنه. به خاطر اون زونکنی بود که زیر بغلم میزدم و اینور اونور میبردم. اون مدرسه کذایی فقط دو رشته ریاضی و تجربی داشت و سال اولی که وارد شدم، سال آخر بچههای انسانی بود. اون موقع فکر میکردم که اگر مدرسهمون انسانی داشت، تو سال آخر مدرسهات رو عوض نمیکردی. اینطوری تمام اون تقریبا یک سالی که تقریبا دیگه هیچ خبری ازت نبود، میتونست جور دیگهای بگذره. میدونید، مردم معمولا چیزهایی که نمیتونن انجام بدن یا تاحالا تجربهاش رو نداشتن براشون جالبه و من هم Art kid اونجا بودم، خودم خیلی بعدتر فهمیدم. زونکنه رو هنوز دارم، پره از طراحیهای سر کلاس و پشت برگه امتحان. بچهها کارهام رو که میدیدن، بهم میگفتن خیلی شبیه خودتن! انگار یه بخشی از خودت رو توی کارهات میذاری! و من هم با خودم فکر میکردم که اگر اینجوری باشه، بالاخره یک روز من هم تموم میشم. و گاهی که دیگه نمیتونستم کاری بکنم، با خودم میگفتم تموم شدم. هنوز هم میگم. چون هنوز هم به گذاشتن تکههای خودم توی کارهام ادامه میدم. اونها هم به زندگی توی دنیایی که خطهام براشون شکل دادن، به زندگی ادامه میدن.